تبليغاتX
شـــــلـوغ پــــلـوغ

شـــــلـوغ پــــلـوغ

خاطره ای از دکتر شریعتی

کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی ته کلاس ما می نشست که برایم مظهر تمام چیزهای چندش آور بود، آن هم به سه دلیل:

اول آن که کچل بود.

دوم اینکه سیگار می کشید.

و سوم این بود که در آن سن و سال ،زن داشت...!!

چند سالی گذشت...

یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالی که خودم زن داشتم....سیگار می کشیدم.....و کچل شده بودم!

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 16:2 توسط اینجانب!!! |


عشق

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آن را بازسازی کند.

توضیح اینکه منازل ژاپنی به دلیل شرایط محیطی دارای فضای خالی بین دیوارهای چوبی هستند.این شخص حین خراب کردن دیوار بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.دلش سوخت و لحظه کنجکاو شد.

وقتی میخ را بررسی کرد بسیار تعجب کرد!

این میخ چهار سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود.اما به راستی چه اتفاقی افتاده بود که در یک قسمت تاریک ،آن هم بدون کوچکترین حرکتی،یک مارمولک توانسته به مدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده بماند!

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

در این مدت چه کار می کرده؟چگونه و چه چیزی می خورده؟

همانطور که به آن نگاه می کرد ،ناگهان مارمولکی دیگر،با غذایی در دهانش ظاهر شد.

مرد شدیدا منقلب شد!!!!

چهار سال مراقبت...

و این است عشق!!!!

یک موجود کوچک با عشقی بزرگ.....

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ساعت 23:45 توسط اینجانب!!! |


رضایت قلبی

 

جنگ جهانی اول همچون بیماری خطرناکی تمام دنیا را فراگرفته بود.

یکی از سربازها به محض اینکه دید دوست تمام زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از فرمانده اش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.

فرمانده به سرباز گفت اگر بخواهی می توانی بروی اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه؟احتمالا دوستت مرده و ممکن است، حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی!

حرف های او تاثیری نداشت،سرباز به نجات دوستش رفت و به شکل معجزه آسایی توانست او را نجات دهد و با خود به پادگان برساند.

افسر مافوق به سراغ آنها رفت.سربازی که در باتلاق افتاده بود را معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت:من به تو گفتم ممکنه ارزشش رو نداشته باشه.

دوستت مرده!خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی!

سرباز پاسخ داد:قربان ارزشش را داشت!

- منظورت چیه که ارزشش رو داشت؟!می شه بگی؟

سرباز جواب داد بله قربان،ارزشش رو داشت.

زمانی که به او رسیدم او هنوز زنده بود.من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.

او گفت:جیم...من می دونستم که تو به کمک من می آیی!

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 21:48 توسط اینجانب!!! |


فرصت پاسخ

مردی در یک برنامه تلویزیونی به نام ((پرسش و پاسخ)) شرکت کرد.پس از دو ماه مسابقه او برنده نهایی شد و جایزه کلانی دریافت کرد.دوستانش بسیار خوشحال شدند و از او پرسیدند رمز موفقیت او در مسابقات چه بوده است؟

مرد پاسخ داد:

رمز موفقیت من پیش دستی در فشار دکمه و زنگ زدن بود؛صرف نظر اینکه جوابم صحیح یا نادرست باشد.

سپس افزود:پاسخ پرسش ها همیشه در یک لحظه به ذهنم می آمد،بارها متوجه شدم که رقیبان هم جواب سوالات را می دانستند،اما فقط زمانی که آن را پیدا می کردند دکمه زنگ را می زدند،اما دیگر دیر شده بود.

کسی که فرصت ((پاسخ))را از دست دهد چگونه می تواند پیروز شود؟

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 17:15 توسط اینجانب!!! |


جنگ

بیشتر سربازانی که در حال فرار و عقب نشینی بودند،به دلیلی حملات مداوم دشمن،زخمی شده بودند و از سرعت بقیه هم کم می کردند.به طوری که کم مانده بود فرصت فرار از محاصره دشمن را پیدا نکنند.

اما دو روز بعد شماری از آنها جان سالم به در بردند.

آنها زمانی که به پایگاهشان رسیدند،با اندوه و گریه به دیگران گفتند در آخرین لحظات،همه مهمات باقی مانده را در صحنه نبرد پیش سربازان مجروح نبرد گذاشتند و زیر پوشش آنها توانستند فرار کنند.

وقتی من نمی توانم او را نجات دهم،پس بگذار او مرا نجات دهد.

+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391 ساعت 14:54 توسط اینجانب!!! |


سقوط

 

زوجی با هلیکوپتر بر فراز یک کوه پر برف پرواز می کردند.ناگهان هلیکوپتر

به دلیل نقص فنی سقوط کرد و دو سرنشین آن به عمق دره افتادند.

زن به شدت زخمی شد.

ارتباطشان با دنیای خارج کاملا قطع شده بود.

مرد برای نجات همسر خود تمام غذاهای باقی مانده را به او می داد و او را در آغوش می کشید تا گرمش کند.

اما بدبختانه زن از شدت جراحت در گذشت...

سه هفته بعد مرد را که به طور شگفت انگیزی زنده مانده بود،نجات دادند.اما او در عمق دره سرد و برفی و بی ارتباط با خارج چگونه زنده مانده بود؟

او همسرش را خوده بود...!!!

وقتی من نمی توانم او را نجات دهم،پس بگذار او مرا نجات دهد.

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 1:5 توسط اینجانب!!! |


معنای عشق و ازدواج؟

 

شاگردی از استادش پرسید:عشق چیست؟

استاد  در جواب گفت:به گندم زار برو و پربارترین خوشه را بیاور،اما هنگام عبور از گندم زار به خاطر داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی!

شاگرد به گندم زار رفت و بعد از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید چه آوردی؟

شاگرد با حسرت گفت:هیچ!!!

هر چه به جلو می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن

پرپشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم...

استاد گفت:عشق یعنی همین!!

شاگرد پرسید:پس ازدواج چیست؟

استاد گفت به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور،بازهم به خاطر داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی!

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با یک درخت برگشت.

استاد پرسید: چه شد؟

شاگرد گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم.ترسیدم اگر به جلوتر بروم باز هم دست خالی برگردم.

استاد گفت:ازدواج یعنی همین!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ساعت 0:4 توسط اینجانب!!! |


خراش عشق

 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان،پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.

مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد.ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش پیش می رفت.

مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد.پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد.مادر از ره رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.

تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر به او آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسرش در کام تمساح رها شود.

کشاورزی در حال عبور از آن حوالی بود،صدای فریاد مادر را شنید،به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند.

دو ماه گذشت تا بهبود یابد.پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد.پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم هایش را نشان داد.سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:

((این زخم ها را دوست دارم،اینها خراش های عشق مادرم هستند.))

نتیجه اخلاقی:

گاهی مانند یک کودک قدر شناس خراش های عشق خداوند را به خودت نشان بده.

خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 17:30 توسط اینجانب!!! |